
یاران چو غریبانه رفتند از خانه – هم سوخته شمع ما هم سوخته پروانه – ای وای كه یارانم، گلهای بهارانم – رفتند از این خانه، رفتند غریبانه
شهيد بهمن اسكندري در سال ۱۳۴۷ در خانواده اي زحمتكش و مهربان شكفت. تحصيلات خود را تا مقطع راهنمايي در همين محل ادامه داد، او با هوش سرشار خود مي توانست در عرصه تحصيل و علم به قلّه هاي موفقيت دست يابد امّا تقدير الهي بر آن بود كه او را در بوته ي آزمايش بيماري پدر بيازمايد و در نوجواني بار معيشت خانواده اي را بر دوش كشد كه بزرگسالان از برداشتن آن به ستوه مي آيند. او پس از بيماري پدر بيكار ننشست و در نانوايي محل مشغول به كار شد تا هزينه زندگي برادران و خواهران و پدر بيمار و مادرش را تأمين كند. تواضع و فروتني او را در حرمت نهادن به تك تك همشهريان به خوبي مي توان ديد. عشق به خدا و خدمت به خانواده را جزيي از وجود خود ساخته بود و به خاطر پاكي و نجابتش در محل كار مورد توجه و احترام همگان بود. بي حجابي زنان به شدت او را ناراحت مي كرد و به مادر و خواهرانش سفارش مي نمود كه در زندگي از حضرت زينب (س) الگو بگيرند.
او در انجام فرايض ديني پايبند بود و به شدّت به پدر و مادر و اطرافيانش مهر مي ورزيد او پس از اعزام به خدمت مقدّس سربازي بي درنگ به جبهه هاي نبرد شتافت و در هر مرخصي بي صبرانه مشتاق بازگشت به جبهه بود.
در آخرين باري كه به مرخصي آمده بود سفارش پدر را به مادر مي كرد و مي گفت: « مادر شايد اين آخرين باري باشد كه به مرخصي مي آيم، هواي پدرم را داشته باش. »
سرانجام اين پرنده آسماني در تاريخ ۶۷/۴/۴ به نداي «اِرجِعي» محبوبش لبيك گفت و در جزيره مجنون به علت اصابت تركش خمپاره به شهادت رسيد.
گلبرگ هاي پرپر اين شقايق در تاريخ ۷۱/۳/۱۴ فضاي شهر اميديه را عطرآگين ساخت و در كنار ديگر همرزمانش در گلزار شهداي اميديه به خاك سپرده شد. يادش گرامي باد.