
دسته گلها دسته دسته می روند از یادها – گریه كن ای آسمان، در مرگ طوفان زادها – سخت گمنامید، اما ای شقایق سیرتان – كیسه می دوزند با نام شما، شیادها!
بهار خوزستان زودتر از همه جای ایران، خود را در زمستان به مردمان جنوب نشان میدهد. بهمن ماه ۴۲ که شکفتن شکوفهها، جشن زیبای فصل هاست؛ غنچهای در خانواده چهرازی شکفت که جشن بهاری و جشن تولد را با هم عجین کرد.
شهید سلیمان چهرازی فرزند اسکندر، در تاریخ ۴۲/۱۱/۲۷ در شهر زیبا و بندری آبادان دیده به جهان گشود. فرزند اول خانواده، دارای هوش سرشار از ذکاوت و چابکی بود که در همان دوران کودکی، آن را در عرصههای بازی و زندگی به نمایش گذاشت. وقتی وارد مدرسه شد از همان ابتدای تحصیل، دانش آموز زرنگ و درس خوانی بود.
دوران انقلاب که دوران نوجوانی خود را میگذراند در تظاهرات و پخش اعلامیهها شرکت و کمک رسانی میکرد. وقتی آتش جنگ و هجوم دشمن بعثی شهرش را آشفته کرده بود، ایشان جوانی هفده ساله بود که به همراه خانواده خود به شهر امیدیه و منطقه میانکوه مهاجرت کرد.
هنگامی که دشمن عرصهی جنگ را تنگ کرده بود، غیرت و مردانگی شهید چهرازی ایشان را بیقرار حضور در جبهه ساخت و عضو بسیج شد. شهید چهرازی در حالی که ۱۹سال سن داشت و سال آخر دبیرستان را میگذراند، وارد جبههها شد و در عملیات والفجر مقدماتی در تاریخ ۶۱/۱۱/۱۸، در گردان انشراح به عنوان آرپیجیزن حضور یافت و پس از رشادتهای فراوان و بعد از مجروحیت به دست دشمن اسیر شد.
در اردوگاههای دشمن هیچگاه اسارت ایشان را مستأصل و زمینگیر نکرد، بلکه بسیار فعال بود و مجالس و مسابقات قرآنی را راهاندازی میکرد، اما چه گوییم که غم غربت و دشمن بیرحم، شام غریبانه ایشان را رقم زد اما همچون حضرت زینب کبری(س) در بند اسارت، آزاد از قدرت دشمن، سخنش «ما رأیت الاّ جمیلا» بود.
جسمش در بند بود، اما روحش آزاد و عاشق شهادت، تا اینکه در تاریخ ۶۵/۱۲/۸ در اردوگاه عنبر، آرزویی را که از عملیات والفجر با خود به ارمغان آورده بود، در آغوش گرفت و به فیض شهادت نائل آمد و غریبانه و مظلومانه در عراق به خاک سپرده شد؛ تا اینکه بعد از سالها در تاریخ ۸۱/۵/۹ پیکر مطهرش به وطن بازگشت و در بهشت زهرای شهدای اهواز به خاک سپرده شد. روحش شاد و راهش مستدام باد.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خدای بخشنده و مهربان، بنام خدایی که هستی را آفرید. با نام او آغاز میکنم که هستی بخش جهان است. با عرض سلام خدمت خوانندگان عزیز، سلامتی همه آنها را از درگاه خداوند متعال خواستارم.
ما راهیان خون امام حسین (ع) هستیم و ما درس شهادت را از آقایمان حسین(ع) یاد گرفتیم این همه خون شهیدان هیچگاه بی ثمر نمیماند. ما پیرو کسی هستیم که سیدالشهدا(ع) نام گرفت. آرمان و هدف ما شهادت نیست بلکه پیروزی و برگشتن است. ای پدر و مادر گرامی از شما میخواهم که اگر من شهید شدم، زیاد گریه و زاری نکنید و صورت خود را نخراشید زیرا این کار پسندیده ای نیست. خوشحال باشید که لشکر اسلام پیروز شده است. اندوه مرگ من در مقابل شادمانی و خوشحالی ناشی از پیروزی لشکر اسلام ناچیز میباشد. شهادت برای من رسیدن به سعادت جاودانی است. شهادت در راه اسلام و میهن افتخار آفرین است. از خدا میخواهم به لشکریان اسلام نصرت دهد و به ما تندرستی، که برویم و جهادمان را انجام دهیم و برگردیم.
ای پدر عزیز در صورت شهادتم با اینکه دارایی ندارم که بخواهم آن را تقسیم کنم ولی همان لباسها و چیزهایی را که از آنها استفاده میکردم بین بچهها بطور عادلانه تقسیم بکن. ای برادر و خواهر و ای پدر و مادر گرامی و ای مادر بزرگ عزیز از شما میخواهم که اگر در گذشته از من مختصر بدی دیدید مرا ببخشید زیرا انسان جایزالخطاست و تمام کارهایش بدون اشتباه نیست. در اینجا بهتراست که نامه را تمام کرده و سر شما را درد نیاورم. در انتها از شما پدر و مادر عزیز که در پشت جبهه هستید می خواهم که همیشه برای امام دعا کنید و با منافقین که خواستار انحلال این نظام می باشند جنگ کرده و آنها را سرکوب نمایید. در آخر از شما التماس دعا برای رزمندگان را دارم.
قربان شما
سلیمان چهرازی