شهید سید محمدرضا یوسفی

بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی  –  که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را

فروردین سال ۱۳۴۲، آسمان شهر چشم گشوده تا نظارگر باشد که چگونه کوله بارش پر از خاطرات تقدیر خواهد شد.

پاسدار شهید سید محمدرضا یوسفی فرزند سید حسین در ۴۲/۱/۲۴ در شهراهواز، در زیباترین لحظات سحر که دعای پدر و مادر و عارفان در حق فرزندان کارگر می‌افتد، چشمکی به روی جهانیان زد، در حالی که زبانی بسته از معمای تقدیرش باخود به ارمغان آورده بود. فرزند خانواده‌ی سید که ماه‌ها چراغانی کوچه‌ها لبخند حضورش را جشن می‌گرفت، تا سن ۴ سالگی زبانی سر به مهر داشت، که در شرح حال عرفا گفته‌اند:

هر که را اسرار حق آموختند          مهرکردند و دهانش دوختند

و این زبان با رمز گشایی در حریم خورشید ولایت امام رضا(ع) گشوده شد و شادی دوباره‌ای به خانواده بخشید. این شور و شوق، شیطنت سید محمدرضا را دو چندان کرد.

سید محمدرضا دوران تحصیلات خود را در مسیر رفت و آمد خانه و مدرسه با ذوق کودکانه و نوجوانی پشت سر گذاشت. دوران مبارزات انقلاب اسلامی، پختگی و مردانگی به سید محمدرضا بخشید. ایشان اهل مبارزه و حق طلبی شد و در حالی که سن و سالش کم بود شعور انقلابی بسیار بالایی یافت. علاوه بر این‌که در کارگاه آهنگری پدر در منطقه‌ی علی‌آباد کار می‌کرد، درس می‌خواند و مبارزه هم داشت، پیروزی انقلاب اسلامی برگ زرین شناسنامه‌‌ی شهید سید محمدرضا بود.

جنگ که معرکه‌ای خونین و تابلویی عاشقانه در پیش جوانان مملکت به نمایش گذاشت، خانواده‌ی شهید سید محمدرضا بیشتر درگیر اتفاقات جنگ شدند. برادر پاسدارش- سید اسماعیل- در عملیات فرمانده‌ی کل قوا خمینی روح خدا، در خرداد ماه سال ۶۰ به شهادت رسید و این، دلتنگی و غوغای سکوت سید محمدرضا را بیشتر کرده بود. مدتی را در مقر دادستانی انقلاب در میانکوه مشغول به خدمت بود و با زندانیان رفتاری خوب و نیکو داشت.

ذهن مشغول شهید محمدرضا در دفاع از انقلاب در هر سنگری خواه در جبهه یا در پشت جبهه، او را مردی پولادین ساخت. حضور در عملیات فرمانده‌ی کل قوا، عملیات حصر آبادان و عملیات رمضان، او را بنیان مرصوص جبهه‌ها ساخت. چند روز قبل از اعزام به جبهه برای عملیات والفجر مقدماتی به مادرش سفارش کرد که همان‌طور که برای برادرش شهید اسماعیل گریه نکرد، برای شهادت ایشان هم گریه نکند و سپس عازم کربلای ایران، شیب‌میسان‌ شد.

در گردان انشراح فرمانده‌ی دسته‌ی ارکان بود. هنگامی که دید دوستانش در محاصره قرار گرفته و یکی یکی شهید می‌شوند، به سمت جنود طاغوت رفت و دیگر بر نگشت. روحش در شب ۶۱/۱۱/۱۸ در عملیات والفجر مقدماتی ملکوتی شد  و غسل شهادت را در آسمان جشن گرفت. هنوز پیکر مطهر ایشان زینت بخش خاک‌های تفتیده‌ی شیب‌میسان می‌باشد. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

 

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

من قصد نداشتم چیزی بنام وصیت نامه بنویسم ولی بخاطر وظیفه‌ای که احساس می‌کنم چند کلمه ذکر می‌کنم . امروز که این وصیت نامه را می نویسم، روز یکشنبه ۶۱/۱۱/۱۷ است، درست یک روز قبل از عملیات است. مادر عزیز و بزرگوارم تو که چه سختی‌ها کشیده ای تا ما را بزرگ کرده ای و باید افتخار کنی که فرزندانت به چنین راهی راه یافته اند .

مادر عزیز! امیدوارم که بعد از شهید شدن من همچون کوهی استوار مانند شهادت برادر عزیزم اسماعیل باشی، که تو واقعاً با صبر و شکیبا بودی و ما افتخار می‌کردیم که چنین مادری داریم. مادر عزیز! ما برای خدا می‌جنگیم و کار برای خدا نه دلسردی دارد و نه چیز ناامید کننده‌ای، مادر من هم دلم برای اسماعیل تنگ شده بود و می خواستم به او ملحق بشوم و پدر بزرگوار! امیدوارم که تو هم با صبر و شکیبا باشی و به چنین فرزندانی افتخار کنی و امیدوارم با یاد خدا به زندگی خود ادامه دهی. برادر عزیز و بزرگوارم عباس! تو که واقعاً دِین برادری را به ما ادا کردی و چه سختی‌ها برای ما کشیدی، امیدوارم که در زندگی نا امید نشوی و با یاد خدا به زندگی خود ادامه دهی و خواهر‌ها را بزرگ کنی، اسلام به چنین فرزندانی مثل تو، برادر عزیز احتیاج دارد که ان شاءالله برای اسلام مفید هستی.

و خواهران عزیز! امیدوارم که شما هم مانند زینب به زندگی زینب‌گونه خود ادامه دهید .

والسلام

فرزند حقیر شما

محمد رضا یوسفی