شهید خیراله بازدیده

سر به خاک سر کوی تو نهد جان، ای دوست  –  جان چه باشد که فدای رخ زیبا نشود

در فصل رویش لاله‌ها سرخ و سفید دشت تپه، ماهوری جایزان و جولکی، بوستان پرطراوت خانواده‌ی بازدیده بر سر سفره‌ی عیدانه‌ی خود منتظر مهمانی عزیز بودند.

شهید خیراله بازدیده فرزند امان اله، در اول فروردین ماه ۱۳۴۵ در روستای جولکی دیده به جهان گشود. فرزند پنجم خانواده، در حال‌وهوای بچه‌گانه‌ی بچه‌های روستایی علاوه بر بازی‌های کودکانه، از همان آغاز دوران کودکی شریک غم‌ها و سختی‌های خانواده بود و در کارهای کشاورزی به آنان کمک و همیاری می‌نمود تا بخشی از رنج‌های خانواده را آلام بخشد. سختی‌ها و کارکردن در سنین کودکی و نوجوانی، همراه با صفا و صمیمیت خانواده و بچه‌های روستا، روح خیراله را با دینداری خانواده پیوند زد و او را جوانی مذهبی و غیور و دلاور ساخت. در کوره‌ی حوادث دوران کودکی آبدیده شد و در معرکه‌ی جنگ شیرمردی از گردان نام آوران شد.

دوران تحصیلات خود را تا مقطع دوم دبیرستان در رشته‌ی ادبیات ادامه داد تا اینکه صدام بعثی بر طبل جنگ کوبید و از هوا و زمین کشور ما را مورد هجوم قرار داد. شهید خیراله بازدیده با سن و سال کمی که داشت، درس و مدرسه را رها کرد و عازم جبهه‌های حق علیه باطل گردید و شرافتمندانه از اسلام و انقلاب به فرمان امام خمینی(ره) دفاع نمود.

در مرحله دوم عملیات والفجر مقدماتی در ۶۱/۱۱/۲۱ همراه با گردان رامهرمز در حالی که شانزده سال بیشتر نداشت در شیب میسان در درگیری با دشمن مورد اصابت گلوله مستقیم به سرش قرار گرفت و جان به جان آفرین تسلیم نمود و به فیض شهادت نائل آمد و پس از چند روز در تاریخ ۶۱/۱۱/۲۴ پیکر مطهرش را در زادگاهش جولکی به خاک سپردند. یادش گرامی و راهش مستدام باد.

 

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

{ وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ }

(آل‌عمران/۱۶۹)

«هرگز آنان که در راه خدا کشته می شوند مرده مپندارید بلکه آنان زنده اند و نزد خدایشان روزی می‌خورند.»

به نام خداوندی که همه‌ی هستی ما در دست اوست و ما سرانجام روزی این زندگی ذلت بار را رها کرده و به سوی او خواهیم شتافت و چه خوب است که انسان با توشه‌ای از کاری خیر، به سوی او برود.

اینجانب خیراله بازدیده که در خانواده‌ای نسبتا فقیر متولد شدم و دوران کودکی را با هزاران رنج و زحمت گذرانده‌ام و به سن بلوغ رسیدم و اکنون که بزرگ شدم دشمنان اسلام به دین وناموس ما تجاوز کردند، وظیفه شرعی خود می‌دانم که در جبهه حق علیه باطل بجنگم و هم اکنون به جبهه آمدم تا برعلیه دشمنان اسلام بجنگم و امیدوارم که در این راه بتوانم خدمتی به اسلام کنم و برای راضی کردن خدا، دشمن خدا را نابود سازم و اگر لایق بودم در این راه به شرف شهادت نائل آیم که شهادت شیوه ی تمامی پیامبران و امامان می باشد.

اما سخنی با پدر و مادرم دارم. پدرم و مادرم! امیدوارم که اگر شهید شدم ناراحت نشوید و باید افتخار کنید که توانسته‌اید فرزندی را به اسلام هدیه کنید و اگر توانستید فرزندان دیگر را به جبهه بفرستید تا برعلیه دشمنان خدا و منافقان بجنگند و اگر سعادت داشتند به شهادت نائل آیند. پدر می دانم که شما ناراحت نمی‌شوید برای اینکه همیشه می‌گفتید که اگر من در زمان امام حسین(ع) بودم، او را یاری می‌کردم و حالا هم زمان امام حسین(ع) می باشد و امام خمینی نماینده‌ی امام زمان(عج) می باشند، پس باید به یاریش بشتابید.

و تو ای مادرم! باید پیام مرا به تمام جهان برسانی و صبر و استقامت را پیشه کنی، مانند زینب مرا در بغل گیری و پیام را به تمام مادرانی که شهید داده‌اند  برسانی و ای برادرانم! امیدوارم که شما همواره به اسلام خدمت کنید و امام را تنها نگذارید و اگر نمی‌توانید که مستقیما با کافران بجنگید با تبلیغ به اسلام خدمت کنید.

پیامی به ملت ایران دارم که امام را تنها نگذارید. که اگر روحانیت را تنها بگذارید بازهم زیر یوغ استعمار خواهیم رفت و شما باید به فتوای امام به جبهه بیایید و از امر امام سرپیچی نکنید که به عذاب الهی گرفتار خواهید شد.

و اما سخنی با منافقان سیاه دل دارم، ای کسانی که به گفته‌ی قرآن کور وکر ولال می‌باشید شما برای چه هدفی مبارزه می‌کنید و برای چه کسی و چه مذهبی جان خود را در خطر می‌اندازید و هر روز خادمان مردم که برای خدا کار می‌کنند، ترور می‌کنید و زیر پای بدنی که در حدود هشتاد سال می‌باشد بمب می‌گذارید و او را به شهادت می‌رسانید.آیا در کارهایتان خجالت نمی‌کشید؟ کمی با خود خلوت کنید و فکر کنید و برگردید به اسلام که خدا توبه پذیر است و به جبهه بیایید، ببینید که چقدر معجزات الهی درجبهه زیاد می‌باشد و ما نیستیم که دشمن را شکست می‌دهیم، ما فقط وسیله هستیم و این خداست که دشمن را شکست می‌دهد. من مردن را بهتر از زندگی ذلت‌بار می‌دانم و در جواب حسین زمان می‌گویم: لبیک لبیک. در پایان از تمام مؤمنین و دوستان ملتمسانه حلالیت می‌طلبم. والسلام علیکم و رحمه الله وبرکاته.