
می برم منزل به منزل چوب دار خویش را – تا كجا پایان برم آغاز كار خویش را – در طریق عاشقی مردن نخستین منزل است – می برد بر دوش خود حلاج دار خویش را
سخن از لاله هاي سرخي است كه نه تنها كربلاي خوزستان بلكه صفحه صفحه ي كتاب هستي را با آرزوهاي سرخ خود زينت دادند و چشم عالميان را در هاله اي از شگفتي و بهت مسحور ساختند، سخن از ستاره هاي تاباني است كه مايه ي اقبال و سعادت در روي زمين هستند و تمامي گيتي را به انوار خود آراسته اند.
ستاره اقبال و خوشبختي در ۱۹ آبان ماه سال۱۳۴۴ بر خانواده ناصرزاده تابيدن گرفت و سعادت با ولادت مسعود بر همگان لبخند زد. شهيد مسعود ناصرزاده در علي آباد به دنيا آمد و در ۴ سالگي به علت شغل پدر به اهواز مهاجرت كرد؛ دست تقدير و مشكل مسكن، خانواده اش را بعد از ۵ سال به شهر خود، اميديه بازگرداند. او كودكي فعال و كنجكاو بود و خانه با حضورش غرق شادي و سرور مي شد، در مدرسه نيز پر جنب و جوش بود.
با پيروزي انقلاب صفحه جديدي در زندگي او گشوده شد، او ديگر آن نوجوان بازيگوش ديروز نبود، و اغلب اوقات خود را در مسجد به خواندن نماز و قرائت قرآن می گذراند و معمولاً در جيب خود يك قرآن كوچك داشت.
مسعود از اعضاي ثابت و فعال پايگاه مقاومت مسجد به شمار مي آمد و در برابر گروهك هاي منحرف برخوردي قاطع داشت و پیوسته مي گفت: اين ها مشتي فريب خورده اند كه خود را تسليم دشمن نموده اند. او جان خويش را امانت الهي مي دانست كه بايد تسليم محبوب كند.
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است وگر نه دل و جان اين همه نيست
عشق او به شهادت و جبهه باعث شد تا با اصرار، مسئولين وقت را راضي كند تا به جبهه هاي نبرد اعزام شود و بالاخره در تاريخ ۶۲/۱/۲۰ گمشده خود را در ميدان شرف و شهامت يافت و به جبهه اعزام شد. او در تاريخ ۶۲/۱/۳۳ در منطقه شيب ميسان در پدافندي عمليات والفجر مقدماتي از ناحيه سينه مورد تركش خمپاره قرار گرفت و پس از ۱۳ روز معالجه در سيزدهم ارديبهشت سال ۶۲ روح بلندش قفس قالب را تنگ يافت و در بهشت عدن الهي مسكن گرفت. روحش شاد و يادش مستدام.
يكي از همرزمان شهيد مي گويد:
در روز اعزام با شهيد ناصرزاده براي خداحافظي به منزلمان رفتيم و با مادرم خداحافظي كرديم، وقتي به شهيد ناصرزاده گفتم: اكنون به خانه شما برويم و با مادرت خداحافظي كن، او به من گفت: من مادر ندارم و سال هاست كه او به رحمت الهي پيوسته است. اين شهيد بزرگوار در اين مدّت طولاني چنان با مناعت طبع و عزّت نفس زيسته بود كه من هم متوجه فقدان مادرش نبودم. وقتي تركش خمپاره به شكم و سينه اش اصابت كرد، اين رزمنده شجاع با زمزمه نام امام حسين(ع) به ما دلداري مي داد و به هيچ وجه ابراز ناراحتي نمي كرد.
خاطره اي از خانواده شهيد
یکی از روزها مسعود با چشماني اشك آلود به خانه آمد. وقتي از او سـؤال كرديم كه چـرا گريه مي كني؟ در جواب گفت: كه دوستانم را به جبهـه اعـزام كـردند ولي
مرا به خاطر كم بودن سن به جبهه اعزام نكردند.