شهید ابوالحسن احمدی

چو ما به رهگذر عشق خاكساری نیست  –  در انتظار خط چشم انتظاری نیست  –  چنان سبك‌دل‌و‌عاشق نشسته‌ام بر‌موج  –  كه جز حریم شهادت مرا كناری نیست

دهم خرداد سال۱۳۴۳، غنچه‌ای در طبیعت روستای سیاه شیر شکفته شد که اهل ده خبرش را از آواز پرندگان رساتر شنیدند. غنچه‌ای که قرار بود سرو شود و با تنومندی از حریم میهنش دفاع نماید.

شهید ابوالحسن احمدی فرزند حیدر، در تاریخ دهم خرداد ماه ۱۳۴۳، در دامنه‌های پر از گل و لاله‌ی روستای سیاه شیر بخش لیکک شهرستان دهدشت دیده به جهان گشود، سرزمینی که غیرت و دلاوری مردانش از سختی سنگ‌های دنا هم بلند‌تر است.

شهید احمدی، عزیز مادر و گرامی پدر بود و پرورش در دامن پدر و مادری روستایی و با صداقت و سخت کوش و مهربان، درس‌هایی به شهید ابوالحسن آموخت که شاید در هیچ کدام از کتاب‌‎های درسی و یا پای میز و نیمکت مدرسه نمی‌توان آموخت. دوران تحصیلات خود را در زادگاهش گذراند و تا سال آخر دبیرستان مشغول به تحصیل بود که عازم جبهه‌ها شد. ایشان در دوران تحصیل بارها در فصل اوقات فراغت تابستان برای کمک به مخارج خانواده، کارگری می‌نمود و با تحمل سختی وکسب درآمد، آبدیده‌ی گذران سخت روزگار می‌شد تا در میادین سخت‌تر مثل جنگ مردی پولادین و آهنین باشد.

وقتی جنگ ناجوانمردانه وهمه جانبه برملت ایران تحمیل شد، شهید ابوالحسن خواب و آرامش را بر خود حرام کرد و برای دفاع ازحریم ولایت و به فرمان امام‌خمینی(ره) عازم جبهه شد و در عملیات والفجر مقدماتی به همراه فرزندان رشید گردان دلاور انشراح امیدیه حاضر شد و جانانه جنگید و بر عهد عاشقانه‌ی خود با اباعبدالله الحسین (ع) که ای کاش ما هم در کربلا مدافع حریم ولایت بودیم، ندایی ملکوتی داد و در شب معراج عاشقان حریم کبریا در تاریخ ۶۱/۱۱/۱۸ شهید ابوالحسن‌احمدی که تیربارچی گردان بود، پس از رشادت‎‌های فراوان در منطقه‌ی شیب‌میسان به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش سالها درخاک شیب‌میسان ماند و مشهد زایران منطقه بود و پس از شناسایی در تاریخ ۸۴/۵/۲۰ به آغوش وطن بازگشت و در گلزار شهدای سیاه‌شیر لیکک به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی.

 

وصیت‌نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

{ فو الله اني لعلي الحق و اني للشّهادة لمحب }     (فرازی از نهج البلاغه)

((به خدا سوگند که من بر حقم و به راستی که علاقمند و دوستدار شهادتم.))

با درود و سلام بی‌کران به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران و مردم همیشه در صحنه نبرد و مردم ایثارگر ایران، که با خون خود این انقلاب را آبیاری نموده‌اید و در قلب آمریکا و شوروی و اسراییل همچون تیر فرو رفته و دشمن متجاوز را سر‌نگون کرده‌اید. من به پاس خدمات خون این شهیدان به جبهه حق علیه باطل آمده‌ام تا بلکه بتوانم ندای رهبر کبیر را لبیک بگویم، تا پرچم «لا اله الاّ الله» را بر فراز تمام کشور‌های غرب و شرق بر افراخته و کشورهای جهان سوم که زیر سلطه آمریکا و شوروی می‌باشند، آزاد گردانم و صدام یزید که دست نشانده آمریکا می‌باشد را از بین ببرم.

چون همان شاه خائن که قبلا خودمان داشتیم، نماینده اصلی آمریکا بود و او نمی‌خواست که ایران دارای استقلال باشد، این که صدام را برعلیه مردم مستضعف ایران وادار نموده تا بلکه بتواند این انقلاب اسلامی ما را از ما بگیرد ولی خوشبختانه مردم همیشه در صحنه نگذاشته‎‌اند که صدام و هوادارانش کاری از پیش ببرند و دیدم که تمام شهرهای ما را بمباران می‌کرد، اما مردم با اتکا به خداوند متعال به پیش تاختند و تا قلب آن‌ها رفتند و هنوز هم که هست می‌روند، تا بلکه رژیم صدام را نابود کرده و اسلام را رونق دهند.

اما وصیت من به پدر و مادرم این است که مادرم و پدرم؛ نمی‌دانم چطور زحمت‌هایی که شما برای من کشیده‌اید را جبران کنم، تا شاید پیش شما روسفید باشم و وصیتی که دارم این است که مرا ببخشید تا خداوند هم مرا ببخشد.

وصیت من به روستای سیاه شیران، این است که برای من ناراحت نباشید و تنها دغدغه شما این باشد که راه مرا ادامه دهید و اما وصیتم به برادران که هم سن خودم می‌باشند، این است که در روستا، تبلیغات و انجمن اسلامی تشکیل دهند و به ستاد مقاومت کمک نمایند و تنها وصیتی که دارم این است که راه ما را ادامه بدهند.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته.

مادر و پدرم خداحافظ.