
به روز مرگ چو تابوب من روان باشد – گمان مبر که مرا درد این جهان باشد – برای من مگری و مگو دریغ است دریغ است – به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
شهید اژدری دلاوری فرزند قیصر، در اول مهر ماه ۱۳۱۷، در روستای کارند بخش لیکک از شهرستان دهدشت به عنوان فرزند ارشد خانوادهی محروم و روستایی دیده به جهان گشود.
کوههای سرسبز واستوار دنا و بویراحمد، در دامان خود مردی را پرورش داد که همه سختیها و مشقات زندگی و فقر را با تمام وجود لمس کرد، اما خم به ابرو نیاورد تا در کشاکش روزگار بهخوبی آب دیده شود.
شهید اژدری دلاوری دوران تحصیلات خود را با همه گرفتاریها و مشکلات پشت سر گذاشت درحالی که همه بیعدالتیهای رژیم پهلوی وجود او را میآزرد.
انقلاب که پیروز شد، روح قفسگرفته اژدر، نفسی تازه گرفت. از برکت ازدواج و تشکیل زندگی مشترک خود پنج فرزند بود که هدیههای خدا برای خود به شمار میآورد.
شهید اژدری دلاوری بهعنوان آشپز در شرکت ملی نفت امیدیه-آغاجاری استخدام و حدود دوازده سال مشغول به کار بود. با صدور فرمان امام خمینی(ره) برای حضور در جبههها در عملیات رمضان شرکت کرد و از خود دلاوریهای زیادی نشان داد.
سرانجام ایشان با حضور در عملیات والفجرمقدماتی، در شبانگاه ۶۱/۱۱/۱۸، در حال عبور از میدان مین، بر اثر انفجار مین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
پیکر مطهر ایشان سالها در منطقه شیبمیسان باقی ماند و پس از تفحص و شناسایی پس از هشت سال به آغوش وطن بازگشت و در روستای زادگاهش کارند به خاک سپرده شد. روانش شاد و یادش گرامی.
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اگر بکشید به بهشت میروید و اگر کشته شوید باز هم به بهشت میروید. امامخمینی(ره)
این ما نیستیم که در قالب شخصیتی به زندان درآییم این شمایید که همه چیز را در قالب شخصیتها و کیشها میجویید.
سلام بر تمام کسانی که این نامه را میخوانند و سلام و درود فراوان بر رهبر انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی و ملت ایران. کمی به گذشته خود اندیشیدم و دیدم که ای وای چقدر از عمرم گذشته ولی برای اسلام کاری نکردهام، خیلی پشیمان شدم و دست حسرت بر دهان گرفتهام و آهی کشیدهام ولی بعد از آن نیز اندکی آرامتر شدهام و فکر کردهام و دیدم که الان جنگ بین حق و باطل در گرفته است و روز امتحان است، لذا پنداشتم که هر چه زودتر باید به جبهه رفت و این دشمنان سرسخت اسلام را از صحنه روزگار کنار زد و هر صحنه میدیدم جوان و نوجوانی شربت شهادت نوشید و شهید میشود پیوسته شور و شوق شهادت بیشتر در من شعلهور شد و میشود و بیشتر دلم میخواست که شهید بشوم لذا تصمیم گرفتم که به جبهه بروم و این را بدانید که اگر شهید شدم شهید راه اسلام هستم و تنها حرف بنده حقیر به برادران و خواهران عزیز این است که اسلام را داشته باشید و امام را نیز داشته باشید که در اینصورت قرآن را نیز حفظ کردهاید، از خط امام برنگردید و نیز از روحانیت مبارز دست نکشید که اسلام شکست میخورد و آنوقت است که ما دوباره زیر سلطه ابر قدرتها میرویم. از این لیبرالها دست بردارید که به سرنوشت گذشته دچار میشویم و هر چه میتوانید از نهادهای انقلابی مخصوصا سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ایران پشتیبانی کنید چون امام از آنها پشتیبانی کرده است.
و در آخر یک شعر از برادر کوچک شما اژدری دلاوری:
به روز مرگ چو تابوب من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو دریغ است دریغ است
به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازه چو بدیدی مگو وداع وداع
مرا وصال ملاقات آن جهان باشد
و در آخر که مرا در رامشیر کنار برادر شهید رحمان حسنی دفن کنند.
والسلام