
یاران بار سفر بستند و رفتند تا بی نهایت – از جور فلك و بی سامانی او دارم شكایت
امام خمینی(ره) فرموده بودند: که یاران من در گهوارهها هستند. این سخن که در سال ۱۳۴۲ بیان شده بود باور کردنش برای عدهای ممکن نبود، اما سال ۱۳۴۳ که به نیمههای بهمن میرسید، در خانوادهی سید موسوی فرزندی پاهای کودکی بر گهواره می کوبید، که شعارش را در دل سر میداد و به پیمان با روح اله افتخار میکرد، که آری یارانت در گهواره منتظر فرمانند.
شهید سید محمدرضا موسوی فرزند سید عیسی، در تاریخ ۱۳۴۳/۱۱/۹، در شهر صنعتی و نفتی امیدیه دیده به جهان گشود. فرزند ششم خانواده با حضور سبز و گرم خود صفایی به جمع با صفای خانواده داد و زمستان سخت و سرد را به بهار گرم و سبز خانواده مبدل نمود. پرورش در دامن مادری متدین و در کنارش پدری اهل مسجد و نماز جماعت و اهل خلوص و پاکی، سرنوشت محمدرضا را به آیندهای پیچیده گره زد که حضور ۱۹ ساله در کرهی خاکی پر از زیبایی و مردانگی و غرور و افتخار شد.
ایشان با الگو برداری از رفتار پدر، به همراه دیگر برادران اهل حضور در نماز جماعت مسجد و شرکت در برنامههای مذهبی بود. با وجود سن کم در بحبوحهی مبارزات انقلاب، اقداماتی درخور سن خود برای پیروزی انقلاب انجام میداد و بر عهدی که با امام خود در گهواره بسته بود وفادار ماند تا جایی که بارها توسط مأموران رژیم مورد ضرب وجرح و آزار و اذیت قرار گرفت و حتی یک بار بازداشت هم شد.
تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را پشت سر گذاشت که جنگ تحمیلی آغاز شد و ایشان به عنوان بسیجی در سپاه پاسداران مشغول به خدمت شد، چند بار به همراه دوستان برای آشنایی با پیشمرگان مسلمان کُرد، به کرمانشاه و از آنجا به منطقه دهگلان کردستان رفت.
شهید محمدرضا موسوی تا زمان شهادت در همهی عملیاتها شرکت داشت و حتی در ابتدای جنگ در سال ۵۹ در خرمشهر در درگیری با دشمن بعثی از ناحیهی سر مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و مجروح گردید و سه ماه کسی از ایشان خبری نداشت و بعد از سه ماه مشخص شد که در بیمارستان ارم شیراز بستری است و پس از عمل جراحی و بهبودی مجددا به جبههها بازگشت و همیشه از ناحیه سر احساس درد داشت، اما هیچ گاه از جبهه ها پا عقب نکشید و برعهد و پیوند خود با انقلاب و امام خمینی(ره) تا لحظهی شهادتش باقی ماند.
سرانجام در ۱۳۶۱/۱۱/۱۸ در عملیات والفجر مقدماتی، مردانه و شجاعانه جنگید و مورد اصابت ترکش گلولههای دشمن قرار گرفت و به شهادت رسید. پیکر مطهرش ده سال زینت بخش خاک گرم و تفتیدهی شیبمیسان بود و پس از شناسایی در سال ۱۳۷۱ بر دستان امت حزبالله تشییه و در گلزار شهدای اهواز به خاک سپرده شد. عطر یادش در ذهن ها جاودانه باد.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
{ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ } (سوره بقره/آیه۱۵۶)
با چشمان گریان آمدم تا به حسین(ع) بگویم در دوریت ناله ها کردم. با دست بریده آمدهام تا به عباس بگویم من هم بی دست آمدهام. با بدنی پاره پاره آمدهام تا به علی اکبر بگویم من هم بدنی پاره پاره دارم. با قلبی شکسته آمدهام تا به فاطمه بگویم من هم قلبی شکسته دارم. خدایا، تو بنگر چه نیکو پاسدارانی را پرپر کردهاند و مرا تنها گذاشتهاند. خدایا گلی هستم که در تاریکی رشد کردهام. بویی از خود ندارم و نمیدانم به چه شکل ورنگی هستم. در بیابان بودم تنهای تنها. خدایا مرا از جای بکن وبه روشنایی ببر که من از نور وروح توام. من هم میخواهم زیبایی را ببینم. خدایا مرا در باغ بهشت بکار. خدایا سالهای سال است که در جستجوی توام تا بتوانم تورا بیابم، به این شهر و آن شهر از این جبهه به آن جبهه میرفتم اما نمیدیدم و میدیدم که چگونه یارانم را از من گرفتی و حسرت میخوردم که چرا با آنها نیستم. از دوری آنها چه نالهها که نکردم. عکس آنها را که میبینم، آن برادر و یارم که شهید شده است، وقتی او را میبینم صورتش را میبوسم و در چهرهاش مینگرم و به یاد یارم میافتم. خدایا، تنهای تنها شدهام. الان دارم درد حسین(ع) را تا اندازهای حس میکنم. درد برادر را برادر میداند. خدایا، جان مرا بگیر تا همچون جدم حسین(ع) رستگار شوم. خدایا! اماممان، روح الله، را نگهدار. ایشان را دیدم مظلوم بود. قلبی پر درد دارد. با گریهی او گریهها میکنم. ای مردم! گوش به فرمان امام بدهید و ایثارگرانه به جبههها روانه شوید. در کنار هم باشد. بیایید به ندای رهبرتان لبیک گویید و جزء هفتاد و دو تن یاران امام حسین(ع) باشید. ای مردم! به جبهه بیایید و جای شهدای خود را پر کنید، مگر همین شما نبودید که میگفتید شهید راهت ادامه دارد. خدا شاهد است حالا وقت عمل رسیده، اینقدر بهانه نیاورید که درس دارم، عیال دارم، هوا گرم است. مگر برادران ما در جبهه نمیخواهند درس بخوانند؟ خوب فکر کنید جبهه و جنگ مهمتر است یا زندگی دنیایی؟ پس بشتابید «ما زنده به آنیم که آرام نگیریم – موجیم که آسودگی ما عدم ماست». ناراحتی دیگری دارم و آن خالی شدن مساجد است. شنیدهام وخود دیدهام که مساجد را خالی گذاشتهاید. شرم وحیا نمیکنید که بعد از این همه شهید، باز میخواهید کاری کنید که قلب امام را به درد آورید؟ به خدا قسم که اگر مسئلهی پیروزی در جنگ وحرفهای امام و شهادت نبود، مسجد را خالی نمیکردم و به جبهه نمیآمدم. کاری نکنید که مسجد از دست شما شکایت بکند. اگر از همین خانوادهی شهدا یک نفر هم به مسجد برود، مسجد پر میشود. سخنی دارم با خانواده شهدا، آری شما ای مردم! ای پدر و مادر! مگر شما خود فرزندتان را به جبهه نفرستادید؟ آیا فکر نمیکردید که شاید او را نخواهید دید؟ آیا نمیدانید کس دیگری هست که او را دوست دارد؟ او به دنبال معشوق خود آمده و او را یافته است. زشت و ناپسند است که فرزندی از شما در راه خدا شهید شود و شما ناراحت شوید. افتخار کن و ناراحت باش که فرزندی دیگر در راه الله ندادی.
در آخر از خانواده و بستگان و دوستان خود میخواهم که اگر خواستید بعد از شهادتم گریه کنید، برای امام حسین(ع) وبرای اماممان روح الله و برای اسلام گریه کنید. اللّهم ارزقنا توفیق الشّهاده فی سبیلک.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته