
آغوش سحر تشنه دیدار شماست – مهتاب خجل زنور رخسار شماست – خورشید كه در اوج فلك خانهی اوست – همسایه ی دیوار به دیوار شماست
شهید غلامحسین سرمکس در نیمه خردادماه ۱۳۴۱ در خانوادهای کارگری و پرجمعیت در شهر آغاجاری چشم به جهان گشود. دوران کودکیاش در محیط سرشار از صفا و صمیمیت خانواده به سرعت سپری شد. معضلات جامعه آن روز، فقرها و محرومیتها، باعث شد که غلامحسین درس خود را تا مقطع راهنمایی ادامه دهد، سپس ترک تحصیل کرده و برای امرار معاش خانواده به کارگری مشغول شد.
او در سن ۱۸ سالگی به عنوان شاطر نانوا در خدمت همشهریان خود بود. بیشتر اوقات دستهایش تا آرنج سوخته میشد. اخلاق خوب و ارادهی قوی او باعث غلبه بر مشکلات بود و هیچگاه خم به ابرو نمیآورد.
با شروع جنگ تحمیلی شهید سرمکس هم مثل همهی جوانان این مرز و بوم دغدغهی حضور در جبهه را داشت تا اینکه در سال ۱۳۶۰ به بسیج مردمی شهر آغاجاری پیوست و به همراه گردان انشراح در عملیات طریقالقدس شرکت نمود. او با از خود گذشتگی و رشادت فراوان از ناحیهی سینه مورد اصابت گلوله قرار گرفت، اما به طور معجزهآسایی گلوله در کنار قلبش آرام گرفت و متوقف شد.
وی پس از ماهها تحمل رنج و سختی و پنجبار عمل جراحی در نقاط مختلف بدن، بهبودی نسبی یافته و مجدداً عازم جبهههای حق علیه باطل شد تا دین خود را به اسلام و انقلاب ادا نماید. هرچند برادران مسئول آموزش با شناختی که از وضعیت جسمی و مجروحیت ایشان داشتند، مانع از حضور او در جبهه میشدند، اما شهید سرمکس نپذیرفت وعازم شد تا در شب پرواز پرستوهای عاشق خودش را به قافله عشق برساند.
سرانجام وی در عملیات والفجرمقدماتی در سحرگاه ۶۱/۱۱/۱۸، بعد از مقاومتی جانانه و هنگامیکه داشتند از کمین نیروهای دشمن خارج میشدند و عقبنشینی میکردند، بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن، روحش آسمانی شد و به جمع همرزمان شهیدش پیوست.
پیکر مطهرش پس از سالها که آرامبخش خاک ناآرام وتفتیدهی شیبمیسان بود در سال ۱۳۶۹ به آغوش وطن بازگشت و در کنار برادر شهیدش ولیاله سرمکس در گلزار شهدای آغاجاری به خاک سپرده شد. روحش شاد و یادش گرامی باد.
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
{ إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ } (صف/۴)
«خداوند دوست میدارد مؤمنانی را که در صف واحد همچون سدی آهنین در راه او نبرد میکنند.»
با سلام و درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امامخمینی و با سلام به ملّت شهیدپرور ایران، سخنم را با نام خدا آغاز میکنم وبا نام خدا به پایان میبرم.
امیدوارم که سخنانم و این شهادتم را خداوند متعال بپذیرد. سخنی با پدر و مادر دارم که عرض میکنم: که من آگاهانه در این راه پاک قدم گذاشتم و هیچ کس مرا مجبور به جبهه رفتن نکرد و خودم با چشمی باز و قدمی والا به جبهه آمدم تا به زورگویان عالم بفهمانم که:
ای آمریکا و شوروی خیال نکنید که همینطور بتوانید به جنایتهای خود ادامه دهید و هیچکس حق ندارد به شما چیزی بگوید، شما اشتباه کردهاید زیرا فرزندان امام زمان(عج)، امام و اسلام را نشناختهاند و تا آخرین نفس و تا آخرین نفر علیه ظالمان میجنگند، حتی اگر در این جنگ جان خود را فدای خدا و اسلام و امام عزیزمان و امت قهرمانشان کنند.
شهادت میلاد سرخ ملت ماست. شهادت وسیلهای است برای رسیدن به خدا. ما رزمندگان اسلام آمدهایم اینجا، که نزدیک شویم به خدا. ما ملت مسلمان از هیچ ابرقدرتی نمیترسیم و شهادت را با آغوش باز میطلبیم.
سخنی با ملت مسلمان ایران دارم هر چند من کوچکتر از آنم که تذکری به این ملت بدهم. همیشه پشت سر این امام باشید و از دستورات آن پیروی کنید و با دعای خود در درگاه خدا سلامتی رهبر انقلاب را بخواهید، زیرا که امید ما به خدا و بعد به امام است، نکند روزی مانند مردم کوفه رهایش کنید و عذاب الهی را دچار خود سازید، ولی من این را میدانم که شما امت اسلامی دست از اسلام بر نمیدارید و با فرزندانی که در راه خدا دادید ثابت کردید که حکومت اسلام شکستناپذیر است.
سخنی دیگر به عرض برادرانم برسانم که برادران: حسینوار، راه مرا ادامه دهید تا نگویند برادرش شهید شد و دیگر با این انقلاب نیستند. در هر جایی دست از راه خدا برندارید و کاری کنید که خدا از شما خشنود شود. سخنی دیگر با خواهرانم دارم که زینبوار استقامت در برابر سختیها داشته باشید و راه حضرت فاطمه(س) را ادامه دهید تا انشاءالله لطف خدا نصیبتان شود. از پدر و مادرم میخواهم: که مرا در آغاجاری در قطعه شهداء دفن کنند. برایم شیون و زاری نکنید، که دشمنان را از خود خشنود میسازید . دیگر عرضی ندارم جز سلامتی رهبر انقلاب و پیروزی سپاه اسلام بر سپاه کفر.
از خون شهید عطر جان میجوشد
گل بهار جاودان میجوشد
بر وادی عشق کن نظر تا ببینی
سیلاب زچشمه جهان میجوشد
والسلام
غلامحسین سرمکس
مورخ ۶۱/۱۰/۲۷