
ای ساربان آهسته ران كه آرام جانم میرود – و آن دل كه با خود داشتم با دلستانم می رود – در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن – من خود به چشم خویشتن دیدم كه جانم میرود
نغمههای بهار از قناریهای باغ کوچههای شهر شنیده میشد و آخرین ماه سرما، لباس سفید خود را با لباس بهار دست به دست میکرد که نغمه شکفتن غنچهای در منطقهی میانکوه، سبزهها را باطراوت میکرد.
شهید محمد ناصرزاده فرزند قربانعلی در ۱۳۴۲/۱۲/۱۴ در شهر میانکوه، در خانوادهای کارگری چشم خود را بر روی جهان گشود تا رازهای نهفتهی خلقتش در جشن تولد سر به مهر بماند. شهید در محیطی محروم از امکانات اولیه و زندگی متوسط از نظر درآمدهای روزآمد، اما مملو از صفا و صمیمیت، چنان تربیت و رشد پیدا کرد که اخلاق نیک و ستوده، مهربانی و فداکاری از فضائل اخلاقی بارز شهید ناصرزاده شد.
دوران پر جنب و جوش کودکی با شور و شوق حضور در دبستان، برای شهید حال و هوای خاصی داشت که دوران تحصیلی ایشان تا مقطع دوران متوسطه ادامه داشت. به دلایل متعدد از تحصیل باز ماند و با شروع جنگ تحمیلی که همچون کارخانهای انسان ساز، بسیاری از جوانان این مملکت را درون خود آب دیده ساخت؛ شهید ناصرزاده هم برای همراهی با مردان خدا تصمیم گرفت با گذران دورههای مقدماتی آموزشی، قدم در جبهههای حق علیه باطل بگذارد.
دغدغهای که وجود ایشان را نا آرام کرده بود، بالاخره به سر آمد و شهید ناصرزاده با حضور در گردان انشراح در عملیات والفجر مقدماتی بهعنوان نیروی بسیجی، مجاهدت و رشادت جوانمردانهای از خود در تابلوی افتخارات جوانان این مملکت ترسیم نمود، تا اینکه در منطقه شیبمیسان در شب ۶۱/۱۱/۱۸، در هنگامهی پرواز پرستوهای عاشق به حریم کبریا به درجه رفیع شهادت رسید.
پیکر مطهرش سالها در منطقه شیب میسان به انتظار بازگشت همرزمانش ماند، تا اینکه بعد از شناسایی و تفحص در تاریخ ۶۹/۱۲/۸، بر دستان امت شهیدپرور تشییع و در گلزار شهدای میانکوه به خاک سپرده شد. روانش شاد و یادش گرامی.