
عمری به اسارت تو بودم ای مرگ! – لرزان ز اشارت تو بودم ای مرگ! – امروز خوش آمدی، صفا آوردی – مشتاق زیارت تو بودم ای مرگ!
اگر در مسیر ستارهها حرکت کنی، آسمان همیشه زلال و پاک شهر، چشمان هر بینندهای را به خود خیره میکند. در این آسمان، ستارههایی متولد شدند و بر زمین فرود آمدند و زود آسمانی شدند. شهر ابهر، زیبایی آسمانش را با رشادت فرزندان شهیدش، روشنایی بیشتری بخشید.
شهید ملکعلی باباییپور فرزند هاشمعلی در بیستم شهریور ماه، یکهزار و سیصد و چهل، در شهر زیبای ابهر دیده به جهان گشود. فرزند دوم، در خانوادهای متوسط، کارگری و زحمتکش پا به عرصهی حیات نهاده بود در حالی که دنیایی پر از مشکلات بر راه آرزوهای کودکانهی او بود.
در سن هفت سالگی وارد دبستان شد تا یک بخش شیرین از زندگی خود را آغاز نماید و باز با همسالان، درس و مشق و تکلیف شب، گلواژههای حضور کودک خانواده باشد. مشکلات زندگی باعث شد تا قید قیل و قال مدرسه را زده، در کنار پدر خانواده، برای امرار معاش تا فرا رسیدن خدمت مقدس سربازی به کار بپردازد.
شهید بابایی پور جهت خدمت مقدس سربازی به پایگاه پنجم شکاری امیدیه اعزام شد و در حین خدمت مقدس سربازی به صورت داوطلبانه به بسیج امیدیه-آغاجاری مأمور گردید و در قالب گردان انشراح، به جبهههای حق علیه باطل اعزام شد تا در کنار دیگر رزمندگان سپاه اسلام علیه کفر جهانی به جهاد بپردازد.
قبل از شروع عملیات از همهی دوستان و همسنگران حلالیت طلبید و نماز را در سنگر با عاشقانهترین حالت به جای آورد، نمازی که ایشان را از خود بیخود میکرد.
شب عملیات والفجر مقدماتی فرا رسید تا روح ناآرام و ملکوتی شهید بابایی به آرزوی خود که قرابت جوار حق بود، برسد. در تاریخ ۶۱/۱۱/۱۸ در منطقهی شیبمیسان به درجه رفیع شهادت رسید. پیکر مطهرش سالها عطرآگین خاکهای رملی شیبمیسان بود تا اینکه پس از هشت سال، در سال ۱۳۶۹ پس از تفحص و شناسایی، بر دوش مردم زادگاهش تشییع و در گلزار شهدای خرمدره زنجان به خاک سپرده شد. خدایش با شهدای کربلا محشور نماید.
وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
{ وَالْعَصْر * إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ * إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ } (سوره عصر)
سلام بر امام امت که رهبری چون پیامبر است برای این ملت.
سلام بر پدر و مادر عزیزم که فرزندی را به دین حق رساندند و روانه جبهه ساختند.
من هم اکنون عازم به جبهه می شوم یعنی در حقیقت به دانشگاه می روم، دانشگاهی که پر از قلم و ایمان به خداست و روزی است که به حقانیت اسلام پی بردهام و خواست خدا بوده که اسلام در برابر کفر قرار بگیرد و بندگان خود را روی زمین آزمایش کند، پس من هم که یک مسلمان هستم و یکی از مسائل فروع بر من واجب است؛ یعنی جهاد مقدس، پس اگر در این امر مقدس کوتاهی کنم در برابر خدا مسئول هستم و روز معاد باز خواست می شوم و اما پدر و مادر عزیزم پیامی که برای شما دارم این است که می دانم برای پدر و مادر، فرزندی یعنی جگر گوشه ای را از دست بدهند خیلی سخت است ولی امروز روزی است که خداوند امانتی که در روی زمین به شما داده است می خواهد امانت را پس بگیرد مال خدا، راه خدا؛ (إناللهوانا الیه راجعون) و می دانم که شما چه زحمت ها برای من کشیدید و حتی نتوانستم کوچکترین چیز آن را جبران کنم.
پدر ومادر عزیزم باغبانی که درختی میکارد و برای آن زحمت می کشد، منتظر روزی است که درخت بار بگیرد و از بارش ثمره ببرد و إن شاءالله که اگر شهید شدم امیدوارم که خداوند در آخرت که منزلگاه جاودانی است به شما خیر و برکت بدهد و هیچ اشکی برایم نریزید و فقط امام را دعا کنید و همیشه پیرو خط امام عزیز و رهبر باشید و افتخار کنید که شهید در راه خدا داده اید و قرآن بخوانید و به عمق آن پی ببرید. به دوستان و آشنایان سفارش می کنم که همیشه راه و روش اسلام پیش گیرید و پاسدار خون شهیدان باشید، این دنیا برای هیچ کسی نمی ماند و در این دنیا فقط خوبی و بدی می ماند و فقط امام را دعا کنید و پیرو خطش باشید و اگر این کار را نکنید پیش خدا مسئول هستید، آنانکه رفتند کار حسینی کردند و آنها که ماندند باید کار زینبی کنند و گرنه یزدیاند.
من مانند بچه ای که به شیر علاقه مند است، به شهادت علاقه مندم.
والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته
ملک علی بابایی پور